شب و يک جاده تاريک چراغت نور مهتاب است
و من در بدرقه با تو به دستم کاسه آب است
بدون اختيار اشکم به روي گونه مي ريزد
شبيه ماهي تشنه دلم در سينه بي تاب است
تمام باتو بودن ها فقط يک لحظه بود انگار
نصيب من از اين دنيا همين يک لحظه ناب است
نگاه من به پاي تو نگاه تو به دست من
سکوتم با تو مي گويد " نرو! مثل تو کمياب است"
ولي دست تو و من نيست تو محکوم سفر هستي
